امروز وقتی در کنار مزار شهید زوبونی نشسته بودم مادر شهیدی که در کنارم بود میوه ای به من تعارف کرد وسر صحبت من باز شد و سوالاتی از این مادرشهید کردم به این مادر گفتم از این شهید برای من بگویید ، که مادر شهید این گونه پاسخ داد : فرزندم از همان دوران نوجوانی به بسیج ومسجد علاقه مند شد و در حالی که برای چهارمین بار به جبهه می رفت شهید شد. سوالی دوباره کردم و این بار از خصوصیات اخلاقی این شهید پرسیدم . مادر شهید گفت : زمانی که دوستانش در خیابان یا محل جمع می شدند احمد من به سر کار می رفت کاری که هر جوانی به آن تن نمی داد (شهید عبدالملکی به رنگ رزی کاشی مشغول بود) به او می گفتم مادر ما به کار کردن تو احتیاجی نداریم لقمه ای نان هست با هم می خوریم اما به من می گفت نه مادر من بهتره از اینه که تو خیابان علاف باشم ، این جوری می تونم حداقل خرج خودم رو در بیاورم .
