امروز تازه باورم شد که غلام رضا زوبونی ما رو ترک کرده است و تازه فهمیدم که او یکسال است که دیگر نیست . پارسال وقتی به او گفتم وبلاگ کربلای شش را راه انداخته ام و مظمونش مذهبی ودر مورد شهدا خواهد بود تشویقم کرد ولی نمی دانستم که خودش هم تا چند روز آینده به قافله خواهد پیوست و در صف شهدا خواهد ایستاد و باید از او بنویسم ، خیلی سخت بود باورم نمی شد که روزی باید از دوست خودمان و در وصف شهدا بنویسم . پارسال و تا چند ساعت آینده غلام رضا زوبونی به شهادت خواهد رسید و یکسالگی اش کامل خواهد شد .
ساعت ۲۱.۴۰ دقیقه بود آن شب حال خوبی نداشتم صدای زنگ منزلمان به صدا در آمد . آرام آرام درب را باز کردم برادر بزرگترم پشت درب بود . یک لحظه چشمم به جشمانش افتاد و بر خود لرزیدم هراسان از او پرسیم چی شده ؟ چه خبر شده؟ چون از او کمتر این حالات رو دیده بودم. پس از چند ثانیه مکث گفت یکی از بسیجی های مسجد رو کشته اند . گفتم کی بوده که تو می شناختیش ؟ گفت همونی که دفتر مجله کار میکرد، ناگهان شوکه شدم و نام غلام رضا زوبونی بر سرم ملکه شد سریعا خودم رو به جلوی مسجد رساندم ودیدم جمعیت نسبتا زیادی جمع شده اند. دریک گوشه خون زیادی ریخته بود و محمد یکی از دوستان مشترکمان را دیدم او با تایید این خبر گفت ۱۰ دقیقه پیش به بیمارستان مدرس انتقالش دادند .آنجا بود که دیگر بر زمین نشستم وناله سر دادم .
باید گذشت از دنیا به آسانی باید مهیا شد از بهر قربانی
سوی حسین رفتن با چهره خونین بهبه چه زیبا بود این سان معراج انسانی

