تبليغاتX
به نام خدای شهیدان
تحلیلی،سیاسی،ورزشی،فرهنگی
یک مجموعه دو جلدی و حاوی احوال و اقوال افراد یک دسته بیست و نه نفره نظامی است که در یک شب عملیات به مأموریتی اعزام شده و از آن دسته بیست و نه نفره هر یک سرنوشتی پیدا کرده اند و تنها 11 نفر از آنها زنده مانده‌اند.بقیه در اینجا
+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 18:33  توسط حسین  

مثل اينكه اولين بارش بود پا به منطقه عملياتي مي گذاشت. از آن آدمهايي بود كه فكر ميكرد مامور شده است كه انسانهاي گناهكار به خصوص عراقيهاي فريب خورده را به راه راست هدايت كرده ، كليد بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسئول تبليغات گردان ديگر از دستش ذله شده بوديم . وقت و بي وقت بلندگوهاي خط اول را به كار مي انداخت و صداي نوحه و مارش عمليات تو آسمان پخش مي كردند از رو هم نمي رفت. تا اينكه انگار طرف مقابل ، يعني عراقيها هم دست به مقابله زدند و آنها هم بلند گو آوردند و نمايش تكميل شد. مسئول تبليغات براي اينكه روي آنها را كم كند. نوار «كربلا كربلا ما داريم مي آييم. » را گذاشت. لحظه اي بعد صداي نره خري از بلندگوي عراقيها پخش شد كه:«آمدي آمدي¬خوش آمدي جونم به قربون شما. قدمت روي چشام، صفا آوردي تو برام» تمام بچه ها از خنده ريسه رفتند مسئول تبليغات هم رويش را كم كرد و كاسه و كوزه اش را جمع كرد و رفت

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 10:43  توسط حسین   | 

اوايل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و دست خالي با دشمن تا بن دندان مسلح مي جنگيديم. بين ما يكي بود كه انگار دو دقيقه است از انبار ذغال بيرون آمده! اسمش عزيز بود شبها ميشد نامرئي! چون همرنگ شب مي شد و فقط دندان سفيدش پيدا مي شد. زد و عزيز تركش به پايش خورد و مجروح شد و فرستادنش عقب وقتي خرمشهر سقوط كرد چقدر گريه كرديم و افسوس خورديم . اما بعد هم قسم شديم تا دوباره خرمشهر را به ايران بازگردانيم. يك هو ياد عزيز افتاديم قصد كرديم به عيادتش برويم با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستاني پيدا كرديم و چند تا كمپوت گرفتيم و رفتيم سراغش. پرستار گرفت كه در اتاق 110 است اما در اتاق 110 سه مجروح بستري بودند. دوتايشان غريبه بودند و سومي سر تاپايش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پيدا بود. دوستم گفت: اينجا كه نيست برويم شايد اتاق بغلي باشد! يك هو مجروح باند پيچي شده شروع كرد به وول خوردن و سر و صدا كردن گفتم: بچه ها چرا اين طوري مي كند نكنه موجيه؟ يكي از بچه ها با دلسوزي گفت «بنده خدا حتماً زير تانك ماه كه اين قدر درب و داغان شده پرستار از راه رسيد و گفت: «عزيز را ديديد»همگي گفتيم : «نه كجاست؟» پرستار به مجروح باند پيچي شده اشاره كرد و گفت : مگر دنبال ايشان نمي گرديد؟ همگي با هم گفتيم : «چي ؟ اين عزيزه» رفتيم سر تخت عزيز بدبخت به يك پايش وزنه آويزان بود و دو دست و سر و كله و بدنش زير تنزيبهاي سفيد گم شده بود با صداي گرفته و غصه دار گفت: «خاك تو سرتان. حالا مرا نمي شناسيد» يك هو همه زديم زير خنده گفتم : تو چرا اين طوري شدي ؟يك تركش به پات خوردن كه اين قدر دستك و دمبك نمي خواد! عزيز سر تكان داد و گفت: «تركش خوردن پيش كش. بعدش چنان بلايي سرم آمد كه تركش خوردن پيش آن ناز كشيدن است !» بچه ها خنديدند آن قدر به عزيز اصرار كرديم تا ماجراي بعد از مجروحيتش را تعريف كرد.

وقتي تركش به پايم خورد مرا بردند عقب و تو يك سنگر كمي پانسمانم كردند و رفتند بيرون تا آمبولانس خبر كنند تو همين حين و بين يك سرباز موجي را آوردند انداختند تو سنگر، سرباز چند دقيقه اي با چشمان خون گرفته بر و بر نگاهم كرد. راستش من هم حسابي ترسيده بودم و ماستهايم را كيسه كرده بودم. سرباز يك هو بلند شدو نعره زد «عراقي پس فطرت مي كشمت» چشمتان روز بد نبيند حمله بهم و تا جان داشتم كتكم زد به خدا جوري كتكم زد كه تا عمر دارم فراموش نمي كنم. حالا من هرچه نعره مي زدم و كمك مي خواستم كسي نمي آمد سربازه آن قدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه اي و از حال رفت من فقط گريه مي كردم و از خدا مي خواستم كه به من رحم كند و او را هرچه زودتر شفا بدهد. بس كه خنديده بوديم داشتيم از حال مي رفتيم دو مجروح ديگر هم روي تخت هايشان دست و پا مي زدند و كر كر مي كردند. عزيز ناله كنان گفت: كوفت و زهر مار هر هركنان خنده داره؟ تازه بعدش را بگويم يك ساعت بعد به جاي آمبولانس يك وانت آوردند و من و سرباز موجي را انداختند عقبش . تا رسيدن به اهواز يك گله گوسفند نذر كردم كه او دوباره قاطي نكند تا رسيديم به بيمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد مردم گوش تا گوش دم بيمارستان بودند و شعار مي دادند و صلوات مي فرستادند. سر باز موجي نعره زد :«مردم اين يك مزدور عراقيه. دوستان مرا كشته!» و باز افتاد به جانم اين دفعه چند تا قلچماق ديگر هم آمدند كمكش كردند و ديگر جاي سالم در بدنم نماند . يك لحظه گريه كنان فرياد زدم : «بابا من ايراني ام ، رحم كنيد.» يك پير مرد با لهجه عربي گفت: «اي بي پدر ايراني هم بلدي، جوانها اين منافق را بيشتر بزنيد» ديگر لشم را نجات دادند و اينجا آوردند حالا هم كه حال و روز مرا مي بينيد پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: «چه خبره؟ آمده ايد عيادت يا هر هر كردن. ملاقات تمامه بريد بيرون!» خواستيم با عزيز خداحافظي كنيم كه ناگهان يك نفر با لباس بيمارستان پريد تو ونعره زد: «عراقي مزدور مي كشمت!» عزيز ضجه زد: «يا امام حسين بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اينجا نجات بدهيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 12:58  توسط حسین   | 

دشمن
اولين عملياتي بود كه شركت مي كردم . بس كه گفته بودند ممكن است موقع حركت به سوي مواضع دشمن ، در دل شب عراقيها بپرند تو ستون و سرتان را باسيم مخصوص از جا بكنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساكت و بي صدا در يك ستون طولاني كه مثل مار در دشتي مي خزيد جلو مي رفتيم. جايي نشستيم. يك موقع ديدم يك نفر كنار دستم نشسته و نفس نفس مي زند. كم مانده بود از ترس سكته كنم. فهميدم كه همان عراقي سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نكردم با قنداق سلاحم محكم كوبيدم تو پهلويش و فرار را بر قرار ترجيح دادم . لحظاتي بعد عمليات شروع شد. روز بعد در خط بوديم كه فرمانده گروهانمان گفت: «ديشب اتفاق عجيبي افتاده، معلوم نيست كدام شير پاك خورده اي به پهلوي فرمانده گردان كوبيده كه همان اول بسم الله دنده هايش خرد و روانه عقب شده. » از ترس صدايش را در نياوردم كه آن شير پاك خورده من بوده ام.
به احترام پدرم
نزديك عمليات بود و موهاي سرم بلند شده بود بايد كوتاهش مي كردم مانده بودم معطل تو آن برهوت كه جز خودمان كسي نيست سلماني از كجا پيدا كنم . تا اينكه خبردار شدم كه يكي از پيرمردهاي گردان يك ماشين سلماني دارد. و صلواتي مو ها را اصلاح مي كند رفتم سراغش ديدم كسي زير دستش نيست طمع كردم و جلدي با چرب زباني قربان صدقه اش رفتم و نشستم زير دستش. اما كاش نمي نشستم . چشمتان روز بد نبيند با هر حركت ماشين بي اختيار از زور درد از جا مي پريدم. ماشين نگو تراكتور بگو. به جاي بريدن موها غلفتي از ريشه و پياز مي كندشان! از بار چهارم هر بار كه از جا مي پريدم با چشمان پر از اشك سلام مي كردم. پيرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفري شد و گفت: «تو چت شده سلام مي كني يكبار سلام مي كنند. » گفتم : «راستش به پدرم سلام مي كنم.»پيرمرد دست از كار كشيد و با حيرت گفت : «چي؟ به پدرت سلام مي كني؟ كو پدرت؟ » اشك چشمانم را گرفت و گفتم: «هر بار كه شما با ماشينتان موهايم را مي كنيد پدرم جلوي چشمم مي آد و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام مي كنم!» پيرمرد اول چيزي نگفت. اما بعد پس گردني جانانه اي خرجم كرد و گفت: «بشكنه اين دست كه نمك نداره...» مجبوري نشستم وسيصد ، چهارصد بار ديگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شد.

مي روم حليم بخرم
آن قدر كوچك بودم كه حتي كسي به حرفم نمي خنديد. هرچي به بابا و ننه ام مي گفتم مي خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمي گذاشتند. حتي تو بسيج روستا هم وقتي گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ريش نداشته ام هر هر خنديدند . مثل سريش چسبيدم به پدرم كه الا و با... بايد بروم جبهه، آخر سر كفري شد و فرياد زد «به بچه كه رو بدهي سوارت مي شود. آخر تو نيم وجبي مي خواهي بروي جبهه چه گِلي به سرت بگيري.» دست آخر كه ديد من مثل كنه به او چسبيده ام رو كرد به طويله مان و فرياد زد : «آهاي نورعلي بيا اين را ببر صحرا و تا مي خورد كتكش بزن و بعد آن قدر ازش كار بكش تا جانش در بيايد» قربان خدا بروم كه يك برادر غول پيكر بهم داده بود كه فقط جان مي داد براي كتك زدن. يك بار الاغمان را چنان زد كه بدبخت سه روز صدايش گرفت! نورعلي حاضر به يراق دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آن قدر كتكم زد كه مثل نرمتنان مجبور شدم مدتي روي زمين بخزم و حركت كنم. به خاطر اينكه تو ده مدرسه راهنمايي نبود. بابام من و برادر كوچكم را كه كلاس اول راهنمايي بود آورد شهر و يك اتاق در خانه فاميل اجاره كرد و برگشت. چند مدتي درس خواندم و دوباره به فكر رفتن به جبهه افتادم . رفتم ستاد اعزام و آن قدر فيلم بازي كردم و سرتق بازي در آوردم تا اينكه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت. روزي كه قرار بود اعزام شويم صبح زود به برادر كوچكم گفتم : «من مي روم حليم بخرم و زودي بر مي گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمين گذاشتم و يا علي مدد رفتم كه رفتم. درست سه ماه بعد از جبهه برگشتم در حالي كه اين مدت از ترس حتي يك نامه براي خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حليم فروشي يك كاسه حليم خرديم و رفتم طرف خانه. در زدم برادر كوچكترم در را باز كرد و وقتي حليم را ديد با طعنه گفت: چه زود حليم خريدي و برگشتي!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فرياد زد : «نورعلي بيا كه احمد آمده » با شنيدن اسم نور علي چنان فرار كردم كه كفشم دم در خانه جا ماند
! 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 1:9  توسط حسین   |